تبلیغات
نیلوفرانه
پیغام مدیر

من متولد شهریور ماه سال 1369 و ساکن شهر سده از توابع لنجان در استان اصفهان هستم ودر حال حاضر افتخار آشنایی با شما دوستان عزیز رو دارم.در مورد علاقه مندیهام باید بگم که به ورزشهای فوتبال و شنا علاقه مندم و در حال حاضر یه کونگ فو کار محسوب میشم.بیشتر اوقات فراغت خود را با وبلاگ نویسی و مطالعه پر میکنم .از دوستداران تیم های استقلال وچلسی و بارسا ومیلان هستم. از شما دوستان عزیز هم درخواست کمک می نمایم تا با راهنمایی ها و نظرات سازنده خویش مرا در امر وبلاگ نویسی یاری کنید. اوقات خوبی را برایتان آرزو میکنم و با گفتن وقت بخیر از خدمتتون مرخص میشم. .

امکانات وبلاگ

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

 

ساعت و تاریخ

فال حافظ
ترانه های قدیم
شعر نو
نظرسنجی
نظرتون در باره اس ام اس ها چیه؟





لوگو کده وبلاگ
لینك به ما


لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی

آمار و اطلاعات
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

کاش می شد تارک دنیا شد و در صومعه سکنی گزید

کاش میشد بغض را بوسید و اشک گرم را با چشم ها هم خانه دید

از برای ساعتی پروانه گشتن بال سوزاندن به شمع

کاش می شد لحظه ای گرمای آتش را ندید

 کاش دریا بود دلهامان به سان قطره ای

 تیرگی ها را نهان می کرد در خود گویی آن را کس ندید

کاش یک دم فارغ از نیرنگ های این و آن

                        می شد آهنگ صداقت را به یاد قمریان با با سلام.نظر برای این وبلاگ جز واجبات شمرده می شود .حالا خود دانیدل شنید

ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط مجید شریفی در تاریخ‌ چهارشنبه 16 آبان 1386 - 11:11 ق.ظ | نظرات (- -)

سلام.امروز داشتم کتا با مو مرتب میکردم که به کتاب دینی رسیدم و یادی از معلم خوبش کردم .یادمه آخرای سال برامون کمی از مشکلات زندگی که ممکنه در آینده برای ما ها پیش بیاد حرف زد و گفت تو جامعه ما نباید زیاد به مشکلات زندگی فکر کرد البته منظورش بی خیال نسبت به اونا نبود اما میگفت یه جورایی نباید زیاد سخت گرفت و داستانی رو برامون ذکر کرد که براتون در زیر نوشتمش

البته ایشون به زبان گفتار گفتند و من اینجا به زبان نوشتار درش آوردم .اگه کم و کاستی داشت ببخشید.امیدوارم خوشتون بیاد.

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند نمی دانیم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقاً وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود.عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید! و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً! مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است...

ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط مجید شریفی در تاریخ‌ جمعه 11 آبان 1386 - 03:11 ق.ظ | نظرات (- -)

چند مطلب اخیر آرشیو شده


Powered by : 2khali